![]() |
![]() |
|
| برگها در انتهای زوال می افتند و میوه ها در نهایت کمال،بنگر که چگونه می افتی!! |
|
هراز چندگاهي با شدت گرفتن و عود كردن بيماري آذريزدي و انتقال و بستري شدن او در بيمارستان، يكدفعه انگار همه به خاطر مي آورند كه او زنده است، كه نفس مي كشد. واين مي شود سوژه داغ روزي نامه ها!! مجلات و وبلاگ ها، اما تا حادثه بعدي انگار دوباره همان آش مي شود و همان كاسه!؟
مهدي آذر يزدي براي نسل ما كه با "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب"اش بزرگ شديم، همان باباي خوب قصه گوست كه هرشب ما را با خودش به دنياي قصه و داستان و مثل مي برد و بذر تفكر و انديشه را در ذهن كوچكمان پرورش مي داد.
امروز اما، بچه هاي خوب شهر يزد ديگر قصه خوب نمي خوانند!؟ تام وجري و پلنگ صورتي و پسر شجاع مي بينند و در كانون و مهدكودك ها زير نظر مربيان كودك شناس!! تربيت مي شوند و با برنامه هاي آموزشي!! شبكه تابان پرورش مي يابند!
آن سوي داستان اما چيز بهتري است !!حالا اگر بيايي و ببيني درهمين شهرخوبمان كه شناسنامه هركوچه و خيابان و بلوارش به نام فلان و فلاني ها سند خورده است،ولي كتابخانه و فرهنگسرا و مدرسه و كتابفروشي و انتشارات و كانون ومجمع و بنيادي نيست كه تابلو آن به نام آذر يزدي باشد! از خود نمي پرسي كه آخر فرهنگ و هنر و انديشه كجاي آن را گرفته است؟
و اين يعني همان فاجعه براي شهري كه استاندارش ملاك انتخاب مديرانش را حضور در جبهه اعلام مي كند؟!و متوليان فرهنگيش مي شوند ديپلمه هاي بسيجي!
و اما بعد؛ هرچند امروز قصه هاي خوب را فراموش كرده ايم و آذر يزدي را به خاطره ها سپرده ايم ، ولي اينجا، درست وسط روياهاي شيرين كودكي مان باباي قصه هاي "قند وعسل" تا ابد جاودانه است! |
|
+ نوشته شده در
یازدهم آذر 1386ساعت توسط پندار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدای خوب من! دور کن مرا از عقلی که نمی گرید، فلسفه ای که نمی خندد و غروری که در برابر معصومیت زانو نمی زند!!
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|